X
تبلیغات
رایتل

آفرینش

ادبیات، هنر، عرفان

نویسنده: فرشته نوری
روز : پنج‌شنبه 28 دی 1396 ساعت: 11:42



تصویر، اثر: محمدهادی نوری


 در فلسفه، اعتبار بیشتر را به مغز می دهند اما در عرفان اعتبار به دل داده می شود زیرا دل جایگاه عشق است. چنان که مولانا می گوید :

 

لطف شیر وانگبین عکس دل است                            هر خوشی را آن خوش از دل حاصل است

یا

پس بود دل جوهــر و عالم عرض                            ســـایه دل کـــی بود دل را غرض ؟!



روش استدلال مولانا برای اثبات یک حقیقت عرفانی، بلکه برای اثبات هر نوعی از واقیعت ها، همواره پایبند نظم منطقی معمولی نیست که از مقدمات روشن، نتیجه مطلوب را به دست می آورد. بلکه مغز غیر عادی مولانا دایماً در حال بارقه و جهش، فعالیت می نماید. بنابراین مطالعه کننده با جذابینی که بیان مولانا دارد، خود را غوطه ور در شور و عشق مولا نا می بیند.

در این نوشته اشاره شد که عشق بنیاد واساس عرفانی است در برابر، عقل اساس فلسفه و حس اساس علم. مولانا که عارف بزرگ است وعرفان با مولانا آخرین قعله های عشق را می پیماید،

پس دید مولانا به جهان و هستی یک دید عاشقانه است. مولانا مایه وجوهر هستی را عشق می داند بنابراین تنهابا عشق می توان به جوهر اصلی هستی پی برد.

با دو علم عشق را بیگانگی اســت                      و اندر آن هفتاد ودو دیوانگی است

سخت پنهان است و پیدا حیرتش                       جان سلطانان جان در حســـر تش

پس چه باشد عشق؟ دریایی عدم                       در شکسـته عقل را آنجـــا قـــدم

بـندگی و سلطــنت معــلوم شـد                            زین دو پرده عاشقی مکتوم شد


با برداشت از ابیات، محمد تقی جعفری، دید مولانا را در باره ی هستی چنین بیان می کند :

یک -  عشق پدیده ای است فوق همه پدیده های عالم هستی.

دو-  هفتاد ودوملت با راه های مختلف، در شور وهیجان عشق الهی هستند.

سه- ماهیت عشق بسیار مخفی است؛ ولی حیاتی را که بار می آورد، یا حیرتی که تفسیر کنندگان عشق را در خود فرو می برد، بسیار آشکار است.

چهار -  همه ی آگاهان و خود آشنایان در حسرت عشق غوطه ورند.

پنچ -  بنابراین عشق، دریایی فوق تعینات وجریانات عالم هستی است، دریایی است که قدم عقل در آنجا می شکند. دو پرده بندگی وآقایی که انسان ها را تقسیم می کند، از عشق که یک حقیقت پوشیده است، بر کنار و محروم هستند.

بنابراین می توان تاکید کرد که مولانا عاشق عالم هستی است و جهان بینی اش هم بر پایه و اساس عشق استوار است. مولانا  مانند دیگران نااگاهانه ستایشگر عشق نیست بلکه او ماهیت عشق را دانسته است و خودش سراپا عشق شده است. در این ابیات مولانا، می شود به ماهیت عشق و به جوهر اصلی جهان که عشق است بیشتر پی برد.


دور گردون ها زموج عشـــــــق دان          گر نبـــودی عشــق بفسردی جهان

هر چه گویم عشق را شرح و بیــــان        چون به عشق آیم، خجل باشـم از آن

خود قلم اندر نوشتن می شتافت                 چون به عشق آمد قلـم بر خود شکافت

گر چه تفسیر زبان روشنگر اســــت         لیــک عشـق بی زبـان، روشنتر است

عقل در شر حش چوخردرگل بخفت         شـــرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

آفتاب آمـــــــد دلیـــل آفـــتاب                      گــر دلیــــلت بایـــد از وی رو متاب

علت عاشق زعــلت ها جــــداست            عشـــق اســـطرلاب اسرار خداست

عاشقی گر زین سر و گرزان سراست    عـــاقبت مـــا را بدان  شه رهبر است

غرق عشقی ام که غرق است اندرین        عـــشق هـــای اولیــن و آخــــرین

جمله معشوق است و عاشق پرده ای        زنــده معشوق است و عاشق مرده ای

در دل عاشق به جز معشوق نیســت         در میـــانشان فــــاروق مفروق نیست


...

عشق های که از پی رنگی بــود               عشـــــق نـــــبود عاقبت ننگی بود



هین رها کن عشق های صورتی             تــــوچـــرا وابســته هر صورتی

...


جهان بینی عاشقانه ی  مولانا، عشق حقیقی است نه عشق مجازی و عشق هائی که دنبال رنگ و صورت است، او عاشق حقیقت است. هر چه هم در باره ی عشق بگوییم آنهم درباره ی  عشقی که مولانا به آن پی برده، نمی توانیم ماهیت آن را دریابیم،؛ زیرا ما از عشق همان عشق رنگ و عشق صورت را تنها می بینیم نه آن عشق حقیقی که مولانا دریافته است. پس به همین اکتفا می کنیم و بهتر این است که جهان بینی عاشقانه ی مولانا را باید در یک فضای عرفانی تجربه کرد و در کلام و نوشتار و گفتار نمی گنجد و دریافته هم نمی شود.


هله عاشقان بکوشید

هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند

دلتان به چرخ پرد چو بدن گران نماند

دل و جان به آب حکمت ز غبارها بشویید

هله تا دو چشم حسرت سوی خاکدان نماند

نه که هر چه در جهانست نه که عشق جان آنست

جز عشق هر چه بینی همه جاودان نماند

عدم تو همچو مشرق اجل تو همچو مغرب

سوی آسمان دیگر که به آسمان نماند

ره آسمان درونست پر عشق را بجنبان

پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند

تو مبین جهان ز بیرون که جهان درون دیده‌ست

چو دو دیده را ببستی ز جهان جهان نماند

دل تو مثال بامست و حواس ناودان‌ها

تو ز بام آب می‌خور که چو ناودان نماند

تو ز لوح دل فروخوان به تمامی این غزل را

منگر تو در زبانم که لب و زبان نماند

تن آدمی کمان و نفس و سخن چو تیرش

چو برفت تیر و ترکش عمل کمان نماند

مولانای جان