X
تبلیغات
رایتل

آفرینش

ادبیات، هنر، عرفان

نویسنده: فرشته نوری
روز : چهارشنبه 29 فروردین 1397 ساعت: 10:41


تصویر،اثر:دکتر توانا


تَهمینه در شاهنامه، دختر شاه سمنگان، همسر رستم و مادر سهراب است. فردوسی، دربارهٔ این بانو چنین می‌سراید، که روزی رستم برای نخجیر به مرز سمنگان رسید، گوری را شکار کباب کرده و خورد، آنگاه رخش را در بیشه‌زار رها بخواب و استراحت پرداخت. عده‌ای از سواران ترک در آن شکارگاه رخش را بی‌صاحب یافته آن را با خود به سمنگان بردند. رستم که از خواب برخاست به اطراف نظر افکند، رخش را ندید دلگیر شد به ناچار از جای بلند شد زین را کول کرده پی اسب را گرفته به شهر سمنگان رسید:

چو نزدیک شهر سمنگان رسید
خبر زو به شاه و بزرگان رسید

تهمینه در شاهنامه

تنی چند از اهالی سمنگان ورود رستم دستان را به شاه سمنگان خبر می‌دهند، مرزبان سمنگان به محض آگهی با چند تن از خاصان و بزرگان به استقبال رستم آمده او را با احترام به ارگ دعوت و به افتخار او بزم شایسته‌ای برپا می‌کنند. رستم از گم شدن رخش اظهار نگرانی می‌کند، شاه سمنگان و اعیان آنجا به رستم اطمینان می‌دهند رخش پیدا خواهد شد نگران نباشد. تهمتن شاد گردیده، تا پاسی از شب به می‌گساری پرداخت سپس در بستری که برایش آماده شده بود به خواب رفت ولی در امتداد شب مهمان ناخوانده بر او وارد می‌شود:

یکی بنده شمعی معنبر به دست
خرامان بیامد به بالین مست
پس پرده اندر یکی ماهروی                چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی
دو ابروکمان و دو گیسو کمند
به بالا به کردار سرو بلند
روانش خرد بود و تن جانِ پاک
تو گفتی که بهره ندارد ز خاک


آمدن تهمینه به نزد رستم

چون پاسی از شب گذشت و رستم بخواب فرورفت در اتاق به آرامی باز شد و تهمینه با شمعی در دست آهسته بر بالین مست آمد، رستم از خواب بیدار گشت خیره به تهمینه نگریست و نام و سبب مراجعه او را در آن موقع نا به هنگام پرسید که در جواب شنید: من دختر شاه سمنگان از پشت شیران و پلنگان هستم که در جهان جفتی لایق من نیست، از تو افسانه‌ها شنیده‌ام که هیچ ترسی از شیر و نهنگ و پلنگ نداری، شب تیره تنها به مرز توران شدی از تفحص در آن مرز هیچ هراسی در دل نداری، گوری را به تنهایی بریان کرده می‌خوری، چون اینگونه آوازه تو را شنیدم به پیشت آمده‌ام:

چنین داد پاسخ که تهمینه ام
تو گویی که از غم به دو نیمه‌ام
یکی دخت شاه سمنگان منم
ز پشت هژبر و پلنگان منم


تهمینه در شاهنامه تهماسبی

رستم که از زیبایی تهمینه خیره مانده بود، نام یزدان جهان آفرین را بخواند و آن نیک رو آهسته پهلوی رستم نشست. چون رستم پری‌چهره را بر آنگونه دید و هیچ راهی جز فرّهی، فرجام را ندید، گفت باید موبدی حاضر گشته تا از شاه بخواهد تو را به عقد من درآورد و تهمینه از پیشنهاد او بسیار شاد شد:

به گیتی ز شاهان مرا جفت نیست
چو من زیر چرخ کبود اندکیست
کس از پرده بیرون ندیده مرا
نه هرگز کس آوا شنیدی مرا

تهمینه در ادامه می‌گوید چون وصف پهلوانی تو را شنیدم ندیده عاشق تو گشته‌ام و بدان که من عقلم را فدای عشق تو کرده‌ام و از خدای جهان آرزو دارم از تو فرزندی به من عطا فرماید که مانند تو باشد، از این گذشته من آمده‌ام که خبر یافتن رخش را نیز به تو بدهم. تهمتن چون سخنان تهمینه را شنید، همان شب او را به عقد خویش درآورد. نـُـه ماه پس از آن شب وصل، سهراب یل چشم به جهان گشود. شاه سمنگان از این وصلت بسیار شادمان شد و بزرگان و اکابر سمنگان همه به رستم تبریک گفتند و جشن بزرگی به افتخار عروس و داماد برپا کردند.


آمدن تهمینه دختر شاه سمنگان به دیدار رستم



فردوسی به خاطر بیداد فرمانروای طوس از خانه و کاشانه خود جدا شده و به غزنی مسافرت کرد. چون به کنار شهر رسید، در بوستانی فرود آمد. از اتفاقات روزگار، آن روز شعرای غزنوی، یعنی عنصری، فرخی و عسجدی به خلوت در باغ صحبت می‌داشتند. چون فردوسی خواست به آنان نزدیک شود شعرا که وضع روستایی او را دیدند با خود گفتند، بهتر این است که این زاهد خشک را دفع مزاحمت کنیم. عنصری گفت: ما شاعریم و مارا نشاید که دل بیازاریم. بهتر است که اورا به شعر امتحان کنیم، اگر تمام عیار آمد با او صحبت بداریم و اگر نه، عذر او بخواهیم. پس عنصری رو به فردوسی کرده گفت: برادر ما شاعرانیم و در جمع شعرا جز شاعر نمی‌گنجد، هر یک مصراعی می‌گوییم، تو مصراع چهارم را بگو. پس عنصری گفت: چون عارض تو، ماه نباشد روشن مسجدی گفت: مانند رخت گل نبود در گلشن فرخی گفت: مژگانت همی گذر کند از جوشن سپس فردوسی گفت: مانند سنان گیو در جنگ پشن عنصری با تعجب گفت: ای مرد زیبا گفتی، مگر ترا در تاریخ سلاطین احاطه‌ای است؟ و به این ترتیب فردوسی نیز به جمه آنان پیوست.


منبع: ویکی پدیا



نظرات (1)

چهارشنبه 29 فروردین 1397 ساعت 14:30
درود برشما بانو فرشته عزیز و نازنین
سپاس از این مطلب ارزشمند شما که بسیار مورد پسند من است .
محبوب ترین شاعر من استاد سخن حکیم ابوالقاسم فردوسی است و شاهنامه شاهکاری است ارزشمند که همیشه از خواندنش لذت میبرم.
امتیاز: 3 0
پاسخ:
درود بر صحرای همیشه نازنینم. می دانستم عزیز مهربانم که دوست خواهی داشت . من هم شاهنامه را بسیار دوست دارم. احساس می کنم در شاهنامه آنقدر حکیم فردوسی آغشته به زمان خود بوده اند که لحظه لحظه های زندگی را سروده اند. به اعتقاد من ایشان یک نویسنده ی بسیار بزرگ هستند، پیش از آن که شاعر باشند. جایزه ی نوبل و جوایز ادبی افتخار خواهند کرد که به ایشان برسند. هر چقدر ما از توانائی ایشان بگوئیم باز هم کم است عزیزم. خوشحالم که دوست داشتی مهربانم. زنده باشی گل پر شورم
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.