آفرینش

من چیزی ندیده ام در جاده های بی پایان، جزء درخشش و صمیمتِ هستی!

آفرینش

من چیزی ندیده ام در جاده های بی پایان، جزء درخشش و صمیمتِ هستی!

روزِ واقعه


آفتاب

آرام‌آرام

در دشت خیمه می‌ زند

و دانه هایِ شرم 

نشسته برپیشانیِ اسب ها


گل هایِ  مریم

در آتش 

و‌خون‌ سوخته اند 

امروز 

بعد از بارانی کوتاه

نفس می کشند

پروانه ها اما

بال نمی زنند چرا 

و باد

ذره هایِ خورشید را 

فوت می کند 

بر لب هایِ ترک خورده 


 او می‌آید

قدم هایش

نفسِ تازه یِ باران اند

و آغوشش

پناهِ این روزهایِ تلخ

برایِ پروانه هایِ مرده


او می آید 

و نوازش می کند

گیسوانِ زن را

دست هایش را قرارش نیست 

چنگ بزند 

این زمین سوخته را 

نه در این خاک 

که خونِ برادر نوشیده است

گندم نمی روید دیگر 


نیزه یِ  خورشید

شکافته 

بیرق هایِ سرخ را 

از درون 

و خون

و خون 

نفس می کشد 

و بوسه یِ خنجر 

چون نسیمی لطیف

بر گلو می نشیند 


آه..، امروز

بویِ خاک 

بویِ تاریخ 

بویِ اوراق سوخته 

بویِ برادر است 

و‌ خواهر

مشت کوبیده بر سینه 

و آب

شاهدی خاموش 

و آب

دیگر رنگِ خون را 

نمی برد. 


نه..! 

این آخرین نفس نیست 

نفس هایِ آخر را باد می برد 


باد می‌ تازد

پیش از آنکه خورشید غروب کند

و‌آسمان

آبی نه خون است 

صد سال دیگر 

هزار سال دیگر


و آنگاه 

تو می گویی 

تبرک است 

اشک هایِ دجله را 

به خانه ببریم 


اما 

تنگِ بلور خواهد شکست 

و ماهیِ سرخ خواهد مُرد 

زیرا

دجله بویِ خون می دهد

بویِ شرم. 


فرشته نوری

یک خاطره یِ دور

پنجره را
باز نمی‌کنم
تا صدایِ قناریِ همسایه
سکوتِ میانِ ما را
نشکند

​هر روز همین است
تو
پشتِ عینکِ ته استکانیت
غرق
در آگهی‌هایِ روزنامه‌ای
و من
در انحنایِ این آشپزخانه
به صدایِ سوزن ِ گرامافون
گوش می‌دهم
که رویِ یک خاطره‌یِ دور
گیر کرده است

​عطشِ اجاق
و رنگِ سرخِ گوشت
تنها گرمایِ این خانه است که
به دست‌هایم
اعتنا می‌کند
حتا
اگر سوپِ داغ را
هزار بار زیرورو کنم
باز چیزی میانِ ما
منجمد می‌ماند

​یادت هست گفتی:
عزیزم  چای
و من
میانِ غبارِ کلمات
گم شدم
شبیه سیگاری روشن که
بر لبه‌یِ بشقابی فراموش شده
دود می‌شود
و تو
با چشم‌هایِ آن پیرمردِ غریبه
تنها تماشا می‌کنی

این یک نمایش است

من
کدبانویِ صبورِ این صحنه‌یِ تاریک
و تو
تماشاچیِ بی‌رحمی
که پشتِ دود 
و غرغرهایِ مدام
گم شده‌ای
و فراموش کرده‌ای
زنی که
کنارِ فر ایستاده
روزی تمامِ دنیای تو بوده است.
فرشته نوری


آدم هایِ پاییز

می‌دانی؟

​این‌قدرها هم سخت نیست که
خانه‌ای شبیه به عمارت باشی
​و هیچ‌کس
جزء غروبِ یک جمعه
نداند که چقدر غریبی!

​حالا که
تمامِ بویِ غذا را
تا انتهایِ کِشویِ کابینت‌ها برده‌ای
و ردِ انگشت‌هایت
فقط به الیافِ پرده می‌رسد
​این حضورِ توست که
تنها در برابرِ اندوه ادا در می‌آورد
از فشارِ نبودن
یک کیکِ بیات می‌شود

​چرا هیچ‌کس
عطرِ پیراهن‌هایِ به بن‌بست رسیده را
در این آخرین نقشِ بافتنی نمی‌بوید؟

​کاش می‌فهمیدند
این فقط یک شروعِ تازه نیست
یک خودکشیِ آرامِ روزمره است

​شاید حق با تو بود
آدم‌هایی که در پاییز می‌روند
هرگز برنمی‌گردند.

فرشته نوری

بمان


بیگانه ای را
رویِ صندلیِ کافه‌یِ همیشگی‌ام می‌نشانم
گویی
یک تابلویِ نقاشیِ گران را
رویِ دیوارِ اتاقِ اجاره‌ای

​لبخندِ تو
چون یک چراغِ روشنِ اضافه است
و زیرِ آن
تمامِ چُرت‌هایِ ظهرِ آدینه‌ام
پنهان می‌شوند

​با یک فنجان قهوه یِ داغ
و نگاهی بی‌منظور
تو را می‌ستایم
و قول می‌دهم:
تمامِ روزهایِ هفته
شبیه هم نیستند
احتمالاً
یک تلفنِ مهم در راه است

​اما
جز یک نخِ سیگار و
یک عصرِ چهارشنبه‌یِ کِسل
چه دارم؟
نه یک بلیطِ برگشت
نه یک پالتویِ گرم
نه حتا دلیلی برایِ ماندنت.

فرشته نوری

یک نگاه ِ ساده

یک نگاهِ ساده
کافی‌ست

​گلدانِ شمعدانی
تمامِ پنجره را
به سمتِ خیابان
تعارف می‌کند

​عزیزم
زیرِ همین نورِ بی رمقِ آباژور
به تمامِ حرف‌هایی که
پشتِ پرده‌ پنهان شده اند
گوش می‌دهم

​و بارانیِ تو را
با کلیدهایِ جاگذاشته
بر دسته‌یِ صندلیِ خالی
آویزان می‌کنم

​این سکوتِ عمیق
این گوزن‌هایِ رویِ قالی
انتظار را
مهار نخواهد کرد

​یک نگاهِ ساده
کافی‌ست

تا تمامِ لحظه‌هایِ رفته را
در چشم‌هایِ من
ثبت کنی

​ما زندگی کردیم
آن‌قدر محکم
که نفس هامان را هم
چون یک رازِ قدیمی
در خانه نگه داشتیم

​یک نگاهِ ساده
فقط
یک نگاهِ ساده.


فرشته نوری 

سطرِ آخر


​تلفن که زنگ می‌زند
تمامِ شهر
رویِ موجِ صدایش می‌فتد
چون صدای ِ افتادنِ سنگ
بر آب

صدایِ تو تمام حواس را
به یک نقطه می‌برد:
آشپزخانه
جایی که
با آرد
سیب زمینی
و اندکی عشق
زن ها معجزه می سازند

​من این سهمِ کوچک ِ زن بودن را
از تو
از شلوغیِ خطوطِ مترو
برمی‌دارم

​این روزها
هیچ‌کس جزء یک زن
نمی‌تواند
زیر ِ ماهوتِ حناییش
این همه دلتنگی را
از ایستگاهی به ایستگاه دیگر
حمل کند

​شهر
پیر شده
و من هنوز
در حاشیه‌یِ سطر آخِرِ خودم
چشم‌هایم را به تو دوخته‌ام
درست مثلِ یک بذر
که نمی‌میرد.

فرشته نوری


مسیر

 در جاده

رفتنت را
یک طرفه تماشا می کردم
از دوربرگردان خودت
خارج شدی
همه جا خالی از تو شد
من در کنارِ خود
برایِ  رسیدن به بودنت
از خود سبقت می گرفتم
با احتیاط
و ایمن‌تر از قبل
تا رسیدن
در مسیرِ تو را
بی آغازم.

فرشته نوری