آفرینش

من چیزی ندیده ام در جاده های بی پایان، جز درخشش و صمیمتِ هستی!

آفرینش

من چیزی ندیده ام در جاده های بی پایان، جز درخشش و صمیمتِ هستی!

ابرهایِ بی باران

من
در نخستین سفر به زمین
چراغ‌قوه‌ام را گم کردم

​چشم‌هایم
میانِ دود جایی را نمی‌دیدند
شاخه‌هایِ درختِ سیب را
تکاندم
زیبایی را
​تا مگر آن پرنده‌هایِ آهنی دور شوند

میوه‌هایِ سمی فرود می‌آمدند
تاریکی
زوال
و هدیه هایِ شوم

​پیش از آنکه بفهمم
تا گلو در غبارِ جنگ فرو رفته بودم

​می‌دانستم
زمین در سایه‌یِ سنگینِ ابرهایِ بی‌باران
گم شده است

​نگاهی به سرخی ِ غروب انداختم وُ
بی آنکه چراغی بی یابم
بازگشتم.

فرشته نوری